آنکه بينديشد از فرجام [بد] دور گردد . [امام علي عليه السلام]
حکايتي از طاقديس... - لامکان
 RSS 
خانه
ايميل
شناسنامه
مديريت وبلاگ
کل بازديد : 3399
بازديد امروز : 6
........ پيوندهاي روزانه........

..........حضور و غياب ..........
يــــاهـو
........... درباره خودم ..........
حکايتي از طاقديس... - لامکان
لا شيء[13]
هيچيم ،هيچيم و چيزي کم ،نيستيم از اهل اين عالم که مي بينيد ؛ وز اهل عالم هاي ديگر هم...

........... لوگوي خودم ..........
لامکان
.......جستجوي در وبلاگ .......

...........لوگوي دوستان من ...........

........... لينک دوستان من ...........
راچينه هاي عبور
بوف تنهايي
شنيدم چون قوي زيبا بميرد
صداي سخن عشق
دريچه اي به سوي ملکوت
از ملک تا ملکوت
سکوت شبانه
کوچه باغ ملکوت
ليلاترين ليلا
جنون
عطش
خلوت دل
آيريکان
دلم مثل دلت خون
جيليز
انصارالشهدا
آبانیها
خرابات
يادداشت هاي يک وبلاگر
دل از من برد و روي از من نهان کرد
سحاب رحمت
هيچ ترتيبي و آدابي مجو

............آواي آشنا............

............. اشتراک.............

نام:

ايميل:

 

............ طراح قالب...........


 
  • + حکايتي از طاقديس...

  • نويسنده : لا شيء:: 12/1/1386:: 11:44 صبح
     

    مردي يکه و تنها در بياباني ميرفت . ناگاه از دور شيري را ديد که به او حمله ور شد پا به فرار گذاشت ،او ميدويد و شير مست هم به دنبالش که ناگاه به چاهي رسيد بهتر ديد خود را در چاه افکند و با گرفتن ريسمان خود را به ته چاه رساند که در ته چاه چشمش به اژدهايي افتاد که دهان گشوده تا هر چه به ته چاه رسد در کام خود فرو بلعد . حيران ماند ، نه راه پس داشت و نه راه پيش . در اين ميان صداي خش خشي به گوشش رسيد به بالا نگريست ديد دو موش سياه و سپيد سرگرم جويدن ريسمانند و چيزي نمانده که ريسمان پاره شود و او را به قعر چاه در افتد و در کام اژدها فرو رود . دراين گيرو دار بود که دسته اي زنبور عسل در کمر گاه چاه مقداري عسل ريخته و در اطراف آن گرد آمدهاند . عسل چنداني نبود و همان مقدار هم آلوده به خاک بود! ولي اين مرد غافل تاچشمش به عسل ها افتاد گويي همه چيز را فراموش کرد!


    شد به خاک و عسل آلوده شاد           اژدها و موش و شيرش شد ز  ياد


    آن رسن بگرفته با يک دست خويش      دست ديگر سوي شهد آورد پيش


    با يک دست به طناب آويخته و با دست د يگر سرگرم خوردن عسل شد .ولي هر بار که دست ميبرد انگشتي عسل بردارد ، نيشي چند از آن زنوران دستش را مي گزيد .


     اين شرح حال کسي است که مرگ چون شير مست در پي اوست و موش هاي روز و شب رشته عمر او را ميبرند. و اژدهاي قبر دهان گشوده تا او را ببلعد و او به جاي آنکه چاره اي بينديشد و از حوادث بيمناک پس از مرگ خلاصي جويد . سرگرم مال دنيا که مانند عسل خاک آلود و زهر الود است ،شده و هرگز انديشه عاقبت خويش نيست !!!


     


    اي برادر اهل دنيا سر به سر                      آدميزادند و از آدم بتر


    تا تواني ميگريز از دامشان                          بلکه از جايي که باشد نامشان


    آدميزادند اما ديو سار                                الفرار از آدميزاد  الفرار



     


    « و ما الحيات الدنيا الا متاع الغرور  »    


    زندگاني دنيا جز متاع فريب نيست .  


     


    هرکه خواهد گو بیا وهر چه خواهد گو بگو()